به کجا می برد این کوچه مرا ...

دیشب مامان واسه بابا تخمه اورده بود و بابا بهم گفت :
حمید بیا اگه می خوای یکم وردار بشکن !
یهو یاده حرف بابا بزرگ افتادمو گفتم :
مرد دهنشو واسه این آتاشغالا باز نمی کنه !!!
ساعت ۶ صبح امروز جواد عمو هم با این خبر اوردنش به تاریخ ذهنم پیوست !
بابا بزرگ فوت شد !
بابا بزرگ کهنسال ترین و بزرگ روستای دلبر هم بود ...
بابابزرگ مرد بود !
بابا بزرگ غیرت داشت !
روحش شاد !
وبلاگ تا چهلم پدر بزرگ تعطیل است !
چقد زود سالها می گذرن ... !
چقد زود مام +18 شدیم !
! چقد قبلنا منتظر همچین روزایی بودم ولی حالا ... ! ولی حالا ... !
یه سال پیش تو همچین روزایی بود که خیلی راحت گذشتم ازش ! خیلی راحت !د
اون همه مدت منتظر همچین روزی بودم ولی لجبازی کردم! یه لحظه خودمو کنار کشیدمو این همه مدت خودمو سرزنش کردم !!!
تا کی باید صبر کنم ! تا کی باید خودمو سرگرم کنم ! تو این 4/5 ساله تو هیچ پستی از وبلاگام نمی خواستم اینقدر احساسی بنویسم ! ولی افسوس پای احساسات که میاد وسط فکر قفل می کنه و دست آدم به قلم هم نمی ره دیگه !!! الانم با اینکه هنوز دو،سه خطی بیشتر ننوشتم دیگه نمی دونم چجوری باید کلماتو به هم وصل کنم تا حالمو اینجا توصیف کنم ! چه فعلی ته جمله هام بزارم ! بهتره همینجا این پستو تموم کنم ! ![]()
صدا و سیمای و اینجور فیلما؟! اگه تو این 30 سال تلویزیون ما یه فیلم درست و حسابی گذاشته باشه همین فیلم شهریاره ! دم کمال تبریزی مونم گرم ! فقط حیف که اشکایی که حین دیدن فیلم از چشمای آدم بیرون میاد آدمو تابلو می کنه پیش همه ! ![]()
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟؟
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل
سنگدل اين زودتر ميخواستي ، حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن
با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من - در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟
استاد شهریار ...
پی نوشت : پادشاهی از شهر می گذشت، عارفی را دید، از عارف پرسيد، جمله ای برای من بگو وقتی که شادم، غمگین شوم و بر عکس!
عارف گفت:
“این نیز بگذرد “.

هزاران نفر برای بارش باران دعا کردند،غافل از اینکه خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است ...
یه زمانی هر روز می خوندمش ، چجوری تازگیا چیز به این تابلویی رو روی دیوار کوچیک اتاقم نمی دیدم ... !!! مثله اینکه خیلی چیزا رو دارم می فراموشم !
پسرک اصلا معلوم هست امیدت کجا رفته ... ؟!!
پی نوشت : اگه یه ضره احساس باهوش بودن کاذب داشته باشید می دونم شروع می کنید به غر زدن ! پس پیشاپیش ادامه مطلب رو بخونید!
سلام!
سال 1387 هم رسید ! و پسرک همچنان می رفت ...
هرچی فکر کردم که واسه سال نو و لحظه سال تحویل یه پست بدرد بخوری جور کنم هیچی پیدا نکردم ! کلی تو شعرا و سخنای ادبی دنبال گشتم ولی هرچی می گشتم کمتر چیز بدرد بخوری پیدا می کردم !

آخرشم کیبورد بدست گرفتم!!! و یه 3/4 خطی آماده کردم تا به عنوان مطلب سال نو بزارمش تو وبلاگ !
شنبه آخرین روز مدرسمون بود ! 12 سال چه زود گذشت ...! شاید بخاطر اینکه 12 سالو فقط تو 2 تا مدرسه بودم اصلا اگذشت سالها رو احساس نمی کردم ! یادش بخیر از همون روز اول ماول ابتدایی جنجالی بودم !!! خوب کدوم بچه ای روز اول مدرسه با خانم معلمش دعواش میوفته که بیانو معلمشو عوض کنن !! خوب اون خاطره هم یادم اومد ! از اون موقع تا حالا بهش فک نکرده بودم ! کم کم داش یادم می رفت ! بذار ماجرا رو بگم ! مدرسه ابتداییمون کلاس اولش 2 تا کلاس اول داشت ! یه کلاس خانم بداریان معلمش بود و کلاس دیگم یه خانم زشت و ... !!! همه دلشون می خواس بچه هاشون برن تو کلاس خانم بداریانه که خیلی پیشه او خانمه دیگه خوشگل تر بود ! خوب منم خوشگل تره رو دوس داشتم دیگه !! بعد هرچی مامان باباها زور زدن کلاس بچه هاشونو عوض کنن مدیر مدرسه کاری براشون نکرد ! تا اینکه من گفتم باید خودم ابتکارو بدست بگیرم ! هنوز 5 دقیقه از سر کلاس رفتنمون نگذشته بود که با خانم معلمه دعوام افتاد و ... !! 3 نقطشو نگفته ولی خودتون باید بفهمید که تو اون چند لحظه چی گذشته که بلا فاصله خودشون ورداشتن کلاسمو عوض کردن !
از چهارم ابتدایی به بعد تنها کسی بودم که ...
ادامه مطلب به همراه عکسهای آخرین روز مدرسمون در ادامه مطلب !
میوم میوه های قدیم ، مردمم مردمای قدیم ، رفیقم رفیقای قدیم ، فامیلم فامیلای قدیم ، عروسم عروسای قدیم ... !
دیگه داشتیم از دنیای امروزمون نا امید شدیم که بالاخره سرما به دادمون رسید !!! آره سرما ... ! تا دلمون خوش باشه الان که الا اقل دیگه هیشکی مثل قدیما صاف و ساده نیس و خیلی چیزایی (رابطه ها، صداقت ها و... ) که برای پدر بزرگامونو پدراشون مقدس بوده برای ما حالت طنز و شوخی گرفته و الان دیگه وجود نداره لا اقل ما یه چیز جدید واسه گفتن داشته باشیم !

تصویر : منزل پدری - نیمه دوم بهمن ۸۶
اما از حق نگذریم سرمای خیلی خوبی بود ! به دل یخیدیم! هر پیر مرد و پیر زنی رو میدیدی می گفتن تو ۷۰/۸۰ سال عمرشون همچین سزمایی رو ندیدن! چند روزی همه مدرسه های ایران و البته شهر ما تعطیل شدن ! فقط حیف که وقت امتحانا بودن ! دو سه هفته ای هم شهر ما که اصلا قیافش به برف و بارون نمی خورد زمیناش پر برف بودن و ما هم نشون دادیم که علاقمون به برف و بارون فقط به خاطر برف ندیدگی مون بوده و نشون دادیم چه زود می تونیم از چیزی مثل همین برف متنفر بشیم !
یه خورده مطلب سیاسی دیگم نوشته بودم که ۱۸ ساعت رو وبلاگ بود و الان با خودم گفتم اصلا سیاست به من چه ! قبل کنکوری وردارن بیان جوون مرگم کنن ...!!! برا همین اومدم سیستمو روشن کردمو پاکیدمشون !
کلیه دوستانی که اسمشون توی دفترچه خاطرات وبلاگ (منوی سمت چپ است لطفا در صورت تمایل پیام خودشونو از طریق نظرات همین پست ارسال کنند!)
پی نوشت : ۴۲ => ۶۰
يه اسم خيلي معني مي تونه داشته باشه (نه معني خود وازش) مي تونه نوع فکر و تفکرو فرهنگ کسايي رو که اون اسم رو گذاشتنو نشون بده! حالا حتما اسمي که روي بچه مي زارنو نمي گم ! مثلا آيا ما خودمون يه واژه پارسي نداشتيم که بايد رويه ماهوارمون اسم " مصباح " بزاريم ؟!
بعضيا اسم بچشونو مي زارن عباس ، اصغر، کاظم، ... و بعضيا مي زارن ساينا ، موژان ، اشکان ، کوروش ، آرش و... . يه اسم خيلي چيزا رو نشون مي ده . اونقدر ما ايرانيا چسبيديم به دين که تاريخ و هويت خودمونو فراموش کرديم ! مگه دين به ما مي گه که بريم عرب شيم یا پیشرفت به ما می گه بریم غربی شیم ؟!
يا اونقد غرب زده بشيم که فرهاد ( شيرين و فرهاد) خودمونو بريم ول کنيم بچسبيم به ولنتايني که اصلا معلوم نيس چي بوده و چي هست ؟!
ما رستم رو داريم ولي الان از هرچ بچه 6/7 ساله اي که بپرسين هرکول و اسپايدرمن و سوپرمن و ... رو مي شناسن ولي این وسط کي مي دونه رستم کيه ؟! یا اینکه اصلا واقعيت داشته يا يه موجود خيالي بوده ...؟!
ما با خودمون چه کرديم !!! هم از اين ور پشت بوم داريم خودمونو مي ندازيم هم از اونورش ! بايد اينو فراموش نکنيم که ما يک ايرانيه مسلمونيم ! نه يک عرب و نه يک انساني که کل تاريخ کشورش به 300 سال نمي رسه ! چه برسه به تاریخ این افسانه ها و تخیلات ذهنی ...
فقط کافیه کمی تو خلوتمون بشینیم و فکر کنیم !
و پسرک همچنان می رفت ... 
. . .
یک کوله پشتی روی دوشمان می گذاریم
ومی رویم ، آن قدر می رویم
که آخر به بن بست می خوریم
راه راست را نگاه می کنیم ،که هیچ !!!
راه چپ هم ، ما را قربانی کرده در سرگردانی ...
با تشکر از دوست خوبم ، هدیه که تو انتخاب اسم وبلاگ کمکم کرد ! ![]()
گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه شبي ميكشم از پنجره سر
اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر
عکسهایی که نیستند
خاطره هایی که پوچند
- و به قول تو بچگانه -
آرزوهایی که باقی اند
و تو که می گویی:
«باید مَرد شوی»
حسرتی که بر دل ماند
و آوای لحنِ خشنِ تو
وقتی که می گویی:
« شب به خیر » - خشک و خالی –
و بدتر از همه:
نامهربانی دیده هایت
و سردی دستهایت - که هیچ احساسی در آنها نیست –
و آخرین شعری که خواندیم:
« برو برو که خسته از شکستنم
من عاصی از هر عشقو هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم ز بامِ تو ...»
همگی اینها یادگاری های توست......
اما نمی توانم یادگاریهایت را دور بریزم
گنجینه ام شده اند و
صندوقچه ای در گوشۀ قلبم...
که صدای ساز کوکیِ آن
هر لحظه گوشم را می نوازد
و می گوید:
« روزی دوباره مهربان می شوی»...
لحظاتیست که در باد فریاد می زنم
هق هق می کنم و اشک می ریزم
آه میکشم و تو...
...
و بازهم حسرت...
کوچه دراز است، هوا مِه آلود
من در این سوی کوچه...
تو در آن سو...
...
باد شدیداً می وزد
مِه صورتم را محو می کند و طنین صدایم را گنگ و خسته...
و تو مرا نمی بینی و صدایم را نمی شنوی!
و فریادهایم و هق هقم و اشکهایم....
همه به باد می روند...
دیگر وقتی نمانده
کوچه دراز است و بی عبور
و تو قبلاً گفته بودی:
« کوچه انتها ندارد؛ »
و من تازه باور کرده ام،
افسوس!!!
یه کاری راه انداختیم که چند نفرم کمکم می کنن !
فعلا راه انداختنش با من بود! نگه داشتنشم با اوناس ! ببینیم چه می شود !!!